تبليغاتX
این بس که نباشیم جهان خواهد بود
سلام چطورین و ........................

این روزها دیگر راه نمیروم. بالاترین تفکرم سیگار کشیدن در کنار درختی خشکیده است که روی نمای ۳۶۰ درجه ی خود سالهاست به حیواناتی همچون ما مینگرد و من با موسیقی ، ستایش طبیعت را در میابم .

اشکهای من هر روز در انتظار سرازیر شدن در چشمانم خشک میشوند ... چقدر سنگدل شده ام ، آرزوی راحت اشک ریختن امانم را بریده و اشکها از من متنفرند .

مشکل اصلی ؛ خود من هستم . تفکرات نابودگرم ، من را از دنیا جدا کرد ... موسیقی مرا به زانو درآورد . تاب مقاومت ندارم . مهر پرست شدم و طبیعت را حس میکنم . نمیتوانم مثل تو آرام زندگی کنم .

Uaral. تو فقط محو نوازش تارهای گیتار بدست Aciago میشوی . فریادی که مرا به خواب میبرد تو را آزار میدهد . فریادهای Caudal را میشنوی ؟ یا باز هم میخندی .

آهای !!! ای کسی که از من خرده میگیری . ای کسی که به فریادها میخندی ؛ اینجا دروازه ی ورود به تاریکیست. دنیایی که حتی نامش لرزه بر اندامت می اندازد . نامی شنیده ای و تعقلی نکرده ای . به شنیده هایت بسنده کردی . تاریکی یا روشنایی ؟؟؟یک عمر کورکورانه تقلید کردی . رها شو ای سرباز خسته .......................................................................................................................

Sounds Of Pain

گهگداری سفری در راه است
به فراتر ز خدا
و تو میخندی به من
و من از شدت شوق
فقط ، خیره بر لب
که چقدر دیر مرا میفهمی
خفته ام در خاکی
که ز یخ سردتر است  

از خدا بی خبرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 1:25  توسط محمد | 
سلام چطورین و ............................................

 دیروز شیطان را دیدم. آرام جلو آمد و سازش را کنار من روی زمین گذاشت. ساز از روی عادت مینواخت و رعشه بر اندام مریض من می انداخت.

از پیری چشمانش دردهایش را خواندم ، خواب را آرزو میکرد. 

از لرزش دستانش سختی نواختن را دیدم ، سکوت را آرزو میکرد. 

از سردی نفس هایش افسوس خاطرات را حس کردم ، مرگ را آرزو میکرد.

ولی دم از گناهی نزد که بر شانه هایش می اندازیم. خدا را بزرگ میخواند و زیبا. ولی زیبایی پیر شده اش مسحورم کرده بود. خنده ای بر لب داشت که قلبم را فشار میداد. از هزار گریه محزون تر. حتی لبانم توان حرکت نداشت.

خدا بود این پیر؟ نه ...

"نامم شیطان است و رانده شده از عشق."  اینچنین شروع کرده بود :

"چندیست آواره ام و گرسنه" سیگاری به لب گذاشت و منتظر آتش من

بی اختیار روشنش کردم. خنده ای محزون تر از قبل بر زمین نشاندم و صدای ساز روحم را فشرد.

" ... "

از آسمان خاکستر میبارید. همه چیز خاکستری بود. رنگها خاموش بودند و من معراج را میدیدم.

 

اینجا ایرانه ، صدای تهران

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/15ساعت 2:19  توسط محمد | 
روزهایی از سال واسم روزشماری رو شروع میکنن. شمارش معکوس واسه آشنایی من با زمین. پسری که خدا و شیطان را با دود و موسیقی شناخت غرق شد تو ناتوانیش در برابر قدرت بیشمار دود و موسیقی ...

من میدانم که خدا هر روز بساطی میچیند و شیطان هم برای او به یاد خاطراتش مینوازد. گهگاهی شیطان توشه اش را نگاهی میکرد تا ستایشهایش را فراموش نکند و خدا در آن لحظات عاشقانه احساس لذت میکرد و اوج نئشگی.

پسری چشمهایش را باز کرد و شیطان را دید. موجودی که زیباییش محسور کننده بود. با تمام وجودش مینواخت و اشکی سرازیر میشد در لحظاتی خاص. پسر به دنبالش براه افتاد و روزها قدم زد گویی مستی در وجودش رخنه کرده و عبور نمی کند. چه رویاهایی.

انسان هایی که بدست هم سلاخی شده بودند بی هدف در کائنات میچرخیدند تا دلیل مرگشان را بدانند. ستاره های شیطان به نفع او حرکت میکردند و چشمک میزدند. هیچکس خوشحال نبود. خدا گریه میکرد. شیطان گریه میکرد. انسان ها خود را میکشتند. دنیا بی دلیل شده بود. همه مرده بودند.

اینجا ایرانه صدای تهران

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/04ساعت 1:8  توسط محمد | 
شیطان همچنان می چرخید. بی هدف. بی امید. صدای سازش تمام گیتی را در بر گرفته بود. انسان با آن عشق بازی میکرد و خدا برهنه چپق میکشید. موسیقی محرم اسرار شیطان شده بود. دود محرم خدا. شیطان خستگی را فراموش کرده بود و فقط گهگاهی به توشه ی خود نگاهی میکرد. جانمازی داشت غرقابه خون پیشانی و بدون لخته ای گناه. افتخار ، واژه ای پر غرور برای فریفتنش. میوه هم داشت. میوه ی نفرین خدا. آسمان رنگ باخته بود. نه خدا میخواست نه شیطان. هیچ سرچشمه اش شده بود. مسکینی خدا را دیدن دردناک است. موسیقی شیطان از چه شروع شده بود. مبدا این همه زیبایی از کجا بود. خدا خالق بود ولی خود نیز مبهوت این زیبایی. اشک خدا قطع نمیشد. خدا میرقصید به غمگینی موسیقی شیطان. لحظه ای باران بارید. شیطان آتشش را شست. خدا باز اشک ریخت. شیطان نواخت. خدا اشک ریخت. انسان به عشق بازی مشغول بود. هیچ چیز جز روبرو را نمیدید. چه عذابی زیباتر از ندیدن.

اینجا ایرانه صدای تهران

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/23ساعت 0:55  توسط محمد | 
گیتی بیدار شد. خورشید ماه را ندیده عاشق شد. ابری آمد و خورشید را دلسرد کرد و حیوانات دیگر خورشید را ندیدند. دژی از مرگ بنا شد. از خورشید فراتر رفت و به هفتمین رسید. خدا خفته بود. فرشتگان سجده میکردند. جهنم میسوخت و بهشت ... ؟؟؟ بهشت ... ؟؟؟ بهشت هم بود؟؟؟!!!

درختی که نفرینی در خود نهاده بود. نفرینی که آینده در آن جریان داشت. آینده ی تاریک یک اشتباه. یک محدودیت. محدودیتی که همیشه مجذوبیت داشت. مجذوبیت چیره شد. طوفان شد و همه عریان. نفرین به آدم نشست و نهاد او شد. شیطان همیشه سوگوار بود. به گمانم آنروز شیطان ساز میزد. موسیقی که از خدا بود. خدا در کنار پنجره ای که رو به بهشت باز میشد روی صندلی خود نشسته بود و محزون گوش میکرد. تمام گیتی ساکت بود. صدایی جز ساز شیطان نبود. هیچ مطلق. خدا چپق میکشید. آنقدر ساز زد تا خدا گِریست. جهنم خاموش شد. بهشت خشکید. گیتی نابود شد. ولی شیطان همچنان ساز میزد. از عرش به پایین آمد و با کوله باری از پرستش در زمین چرخید. خدا تنها شد. و فقط شیطان را میشنید. خدا عاشق شده بود. عاشق دوره گردی که ساز میزد.

اینجا ایرانه صدای تهران

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/04/17ساعت 2:36  توسط محمد | 
سلام جطورین و .......................
وبلاگ 3 سالم داره به روزای تولدش نزدیک میشه. 3 سال پیش بود که 5 سال darkfuture با من همخواب شده بود. لذت میبردم حتی از کثافتایی که من و لعن و نفرین میکردن. .......................................................................................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/12ساعت 14:32  توسط محمد | 
سلام چطورین و ........................................

به یه عالمه دختر و پسر خر که میبینم

توهمای شبونه ی یه مشت لاشخور هرزه شده راضی بازیه بعضی از این حرومزاده ها. اگه من مواد می زنم ته تهش مردنم و میبینم لای کاجای نیمه بلند که وسعت پرش هرکسی نیست. ولی تو چی حرومی؟؟؟ ننه آقات و تو تور خودت میکنی یا صدتا لاشیه حرومزاده تر از تو؟؟ من میمیرم تو میکشی... میدونین دلم واس چی انقدر آشوب میشه .. ؟ .. مغزت نمیکشه. ادعای فضل و روشنفکریته که اینجوری تیغ زده به زندگیت. همه واس من موقع حرف زدن میشن فیلسوف اعلم تر از سقراط. آخه فیلسوف خنگ !!!اگه انقدر میدونی و میفهمی نمیگی چرا هی داری از این و اون تو سری میخوری همه رو کولت خر سواری میکنن و پشتت تو دستشونه؟؟؟ انقدر احمقی که نمیفهمی تو بُخوری شدنای شبونت چند نفر لیسیدنت. آخه اگه فقط سکس و لش بازیه خالی بود میگفتم سگ تو روش ، خودشم حال میکنه ... ولی حال خودش تو نفهمی و لمسیه ، فیلم و تیغ زنیا و تیمیاش تو هوشیاری و نکبت زندگیه واقعیشه. چی میفهمین از حرفای من. فکر میکنین الان اوج متمدن و آدم باحال و روشنفکرین. به جهنم، ولی کیسه ی گهتون و با خودتون واسه زندگیه بقیه ی خانوادتون نبرین که ملت دیگرم لجنی کنین. 

یا زندگیه سنتیتو بُکُن یا بِکَن برو مدرن باش، با هم امکان نداره  

یارو اومده میگه این داداشمه ، ال و بله . درد دلام باهاشه و واسم میماله ولی راست نمیکنه. آخه این چه حرفیه؟؟؟ داداش کیلو چند؟ آبجی کیلو چند؟ چرا انقدر منگولین؟؟؟ آخرش این همه گه میکنین تو هم بس نیست. چند بار آدم خر میشه و خریت میاره رو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا ریدین با دوستیا و نکبتاتون. هیچکدوم از دوستیا بوی درست حسابی نمیده. آخرش هر دو طرف کولی میدین. یا عشق کنین و حال. یا حواستون باشه که زندگی کنین باهم. یا سنتی یا مدرن.

اینجا ایرانه صدای تهران 

کلا اعصابم بهم زده. نمیخواستم از این حرفا بزنم. خیلی فازای خوب تری بود بعد اینهمه سکوت. راستی این وبلاگمم داره میشه ۳ ساله. کم فعالیت ترین DarkFuture . فکر کنم طبق آرشیوایی که دارم  ۸ سال از این حس میگذره. چقدر گم شدم. چقدر فکرای عوضی کردم و عوضی شدم. چقدر زندگی تباه کردم. از خودم انتظار نداشتم انقدر کار کنم.

Dark Future همیشه هست. خسته میشم ولی نمیدونم چرا نمیمیرم ؟؟؟ سربازای تاریکی هنوز رو پاهاشون وایسادن. چی میگم واس شما؟!!!

زنده بودن

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/11ساعت 23:38  توسط محمد | 
سلام چطورین و ...........................................................

همه ی دوستانی که گفتن اگه رضا اومد مارو خبر کنِ؛ رضا نیومد.

اون دوستایی که گفتن برای بخش نظرات اجازه نذار؛ من نمیدونستم که این نوع نظرخواهی انتخاب شده.واقعا شرمنده.من همیشه نظرات و باز میذاشتم.ایندفعه یادم رفته بود.

اون ۲ تا دوست زیادی تعصبی که تفکرا و نوع زندگی و مشکلات من و مسخره کردن و یه چندتا فحشم دهنی کرده بودن؛داداش یا خواهر من . من اومدم خیلی راحت تو وبلاگتون نظر گذاشتم.نه اهانتی بود به کسی نه قضاوتی.بهتون گفتم شما هم یه چند دقیقه بدون پیش زمینه فکر کنین به مسائل این دنیا.خالی خالی باشین.نمیدونستم انقدر این مسئله ی فکر کردن ناراحتتون میکنه.واقعا فکر کردن انقدر سخت بود که بخوای به من فحش بدی. من که واسم مهم نیست فحشای شما.انقدر از این و اون خوردیم که الان نم پس ندیم.شمام راحت فحش بدین. ولی جای تاسف که شما دانشجویین و مثلا متمدن.از فحش ناراحت نیستم از تفکرتون ناراحتم. ههههههههههههههههههههههههههههههههه

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

یه کاری شروع کردم وقتی تموم شه خیلی چیزا تموم میشه.اینجا تهرانه ادامه داره

دوستون دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/24ساعت 0:54  توسط محمد | 
سلام چطورین و ............................
قصه ای که واستون میگم از شهریه که رجز گنده ی آدما به نام خداس واسه هم.هر کی محکم تر و پیشونی سیاهتر بود کارش رو بورس نون دینه.نونی که مال من و تو نیست.یه شب تو خیابون داشتم را میرفتم و طبق معمول کر بودم نسبت به اطرافم و مغزم داشت معجزه ی موسیقی uaral و طواف میکرد.
چشمام میدید که به در و دیوار نخورم ولی انگار کور بودم چون مسیرمو حس نمیکردم.تو این ناکجا آبادی که میرفتم با پسری روبرو شدم که داشت جلوم پانتومیم بازی میکرد.هدفونم و از تو گوشم پایین آوردم که گفتگوی صامت و به یه ملاقات سه بعدی با صدای واضح تبدیل کنم.رضا نامی بود که ازم آتیش سیگار می خواست.اگر خالکوبی رو انگشتشو نمیدیدم عمرا تا ۶۶ سال دیگه نمیفهمیدم رضا این شل و پل عملیه.جالب اینه که انقد مغزش تو بخور پایپ فر خورده بود که من و که هیچ تغییر مشهودی نداشتم و اصلا از چهره و صدام نشناخت.گفتم داش رضا سفید اومدی سیام میکنی چرا.تازه دوییش افتاد که محمد ک...ی جلوش قلب درد گرفته.چنان خودشو جمع و جور کرد که من جاش خجالت کشیدم.شاید به اندازه ی  ۱۰ سال حس کردم به مرگ نزدیک شدم.نه که بگم رضا دوست خیلی صمیمیم بود که اینجوری شدم.رضا کسی بود که شبا تو سرما و گرمای پارک کل کل فوتبال همو با کلی سر و صدای ملت میخوابوندیم.همچینم از هم خوشمون نمیومد به خاطر این وضعیت.ولی وقتی دیدم رضا شکست جلو منی که از ۱۵ سالگی با هم به خاطر یه لایی و یه گل بیشتر و کمتر شبا خوابمون نمیبرد ، منم شکستم.فقط گفتم رضا من تو زمین بازی منتظرم.فقط نگام کرد.نگاهی بود که تو هزارتا کتاب نمیتونی وصفش کنی.نمیدونم چرا این حرف و زدم.ولی میدونم هیچ چیزی بی دلیل نیست.الان تقریبا ۱ ماهه که هر شب تو زمین بازی منتظر رضام.میدونم میاد.چون این حرفی که بهش زدم از ته دلم بود.

من خودم از رضا بدتر.من خودم از کارتونیایی که سطل آشغال رستورانشونه بی غرت ترم.میبینم و انجام میدم.

این شروع قصه ی مردم ما.شاید زیاد نگم ولی واقعیه.از نزدیکترین چشم انداز به شهر.دیدتون و نمیخوام یه جور دیگه کنم.میخوام روشن کنم چراغارو.

اینجا ایرانه ، صدای تهران

+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/06ساعت 2:26  توسط محمد | 
سلام چطورین و .............................................

یه چند روزه هرکی از راه میرسه میاد به انداره ای که در توان من نیست نصیحتم میکنه. البته خوبه. تحت تاثیر قرار گرفتم. شاید این یه نشونه از طرف نشون اصلی باشه. حالا اینا اصلا مهم نیست و این مهمه که از امروز میخوام به اندازه ی تمام روزای گذشته از زندگیم کمتر نفس بکشم و بیشتر ک س خ ا ر زندگی باشم. من کیم که بخوام با این دنیا بجنگم.البته توان جنگ و دارم ولی اصلا حس و حال جنگ و نداررررررم. جنگیدن بجز زمانی که داری میمیری جایز نیست.پس حرام است، هوه هوه . چقد حال میده مادر ملت و با این جفنگیات گ ا ی ی د. میدونی کسایی که رفتن جنگ(نه فقط جنگ خودمون،همه جای دنیا) آخرش به یه چیز رسیدن. کابوسای شبانه ای که از احساس کردنشم خوف تمام وجودشون و میگیره.منم میخوام لبخند بزنم.مث خیلیا.منم حق حرف زدن میخوام.

انقد فک میکنم واسه نوشتن همین چند خط اراجیف که مغرم به عادت ماهیانش میرسه و پریودی پر درد و تجربه میکنه و خون دماغ میشم.مادر ، این زندگی رو گاییدم. هاهاهاهاها اینم از آموزش زبان و ادبیات فارسی.واسه اون ادمایی که میگن وبلاگت آموزشی نیست و فقط مزخرف توش نوشته میشه.اینم یه مبحث درس زبان فارسی.

مادر این زندگی رو گ ا ی ی د م.

مادر ، این زندگی رو گ ا ی ی د م.

خوب بریم سر اصل مطلب.

من میمیرم.دوباره بدنیا میام.هر روز. ولی مهم اینه که خدا از عرش من خبری نداره. من بیدارم مثل همه ی شبایی که تا خورشید و کامل بیدار نکردم چشام خستگی و حس نکرده. انقد این خاطراتی که دارم شیرینه که عاشق خودم شدم. دوس دارم خودم و بخورم.

خدا این چند روزه توجه خاصی بهم داشته. باورتون نمیشه ولی چنان درکش کردم که میخوام عاشقانه بهش برسم. چنان دستم و گرفت و حواسش بهم بود که خودم وحشت کردم. فهمیدم اگه از خدا یه چیزی بخوام دریغ نمی کنه. هرچی تا الان گیر به خدا دادم بی انصافی محض بوده.خدا میخواد ولی ما نمیفهمیم. ما قدرت درک کردن نداریم که بخوایم همه چیز و بفهمیم. به جان خودم اگه این چند روز خدا نمیخواست چنان خراب میشدم و فرو می رفتم که روزای آیندم و ممکن بود تار ببینم.

و مهم ترین مسئله. از همه ی کسایی که اینجا حتی یه لحظه میان عاجزانه میخوام یه آرزو کنن. آرزو کنن که خدایا حفظمون کن.خدایا حواست بهمون باشه. بخصوص به کسی که من بهش کلی مدیونم. به کسی که واسم همه کاری کرد ولی من نتونستم واسش هیچ کاری کنم. خدایا خودت حفظش کن.خدایا من همیشه بد بودم ولی تو به خوبی خودت ببخشم و این تقاضای من و رد نکن.

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. میخوام گریه کنم ایندفعه نه الکی. یه گریه ی درست حسابی به خاطر یه چیزی واقعا ارزش داره.

از این به بعد بی ارزش و رو هوا هیچی نمینویسم.

خدایا حواست بهم باشه.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/02ساعت 2:33  توسط محمد | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
محمد .
و اکنون میدانم که دل هم خسته میشود
از کشیدن انتظار

زمان معنای خود را از دست داده. شمارش معکوسی بیش نیست.
شیطان بیش از اندازه به من نزدیک شده ، خودم را او تصور میکنم.
زیبایی کهنش مرا عاشق کرده.
نفس ها را حبس کنید.
Dark Future نزدیک است.

نوشته های پیشین
90/09/01 - 90/09/30
90/08/01 - 90/08/30
90/05/01 - 90/05/31
90/04/01 - 90/04/31
90/01/01 - 90/01/31
89/12/01 - 89/12/29
89/11/01 - 89/11/30
89/09/01 - 89/09/30
89/07/01 - 89/07/30
89/06/01 - 89/06/31
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM